پرونده گم‌شده

about tourism & sport and etc.

۲ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

كف دست

بعد از يك ماه غيبت فكر مي كنيد موضوعي براي ارايه باشه يا نه؟ من كه مي گم نه! چون معلوم نيست براي فرداها هم چه پيش مي‌آد؛ مرگ، زندگي، تغيير و يا دوباره اينترنت! آدم كه كف دستشو بو نكرده. به هر حال الان فرصتي كه نصيب من شده توي خبرگزاري ميراثه كه اومدم بعد از ماه‌ها طلبم رو بگيرم و بعد ديگه اينجا نيام. اگه البته دوباره پيشنهاد خاصي نشه. ياد افشين قطبي افتادم كه دوباره بازگشتش به پرسپوليس توي رسانه‌‌ها مطرح شده. اما اين كجا و آن كجا و ما كجا!؟ ديگه اينكه مدتيه كارم رو توي برگزاري محيط‌زيست دارم دنبال مي‌كنم. محيط حرفه‌اي كه مي‌شه پيشرفت رو توش احساس كرد. از عباس جعفري بابت كمكهاي زيادي كه در اين خصوص به من كرده، قدردانم. هرچند هنوز مخاطبان زيادي رو نتونسته جلب كنه، اما به قول يكي از بچه‌ها، آينده‌اي روشن براش ترسيم شده؛

۱ دی ۱۳۸۷ ه‍.ش.

فال شب يلدا

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز / ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست

۱۱ آذر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

بلبل خوش الحانِ من

بلبل خوش الحان من چرا اينقدر زود ناراحت مي‌شي جديدا؟ يليل خوش الحان من چرا اينقدر عكس‌العمل‌هات رو سريع بروز مي‌دهي، كمي با من صبور باش، با كج خلقي‌ها و بدگويي‌هايم. بلبل خوش الحان من بيا بر شاخه درخت كهنسال خانه من بنشين و بنگر! بلبل خوش الحان من، ياد گذشته‌ها كه مي‌افتم با خودم مي‌گويم اي‌كاش زمان يك‌جايي كه دلم مي‌خواست مي‌ايستاد و من قطعا لحظه خالي بودن را بر مي‌گزيدم. لحظه‌هايي كه كم‌اند و زودگذر، اما هستند. بلبل خوش‌الحان من در برابر گرداب دنيا و هياهويش بيا هوشيارتر باشيم و به انسانيتمان بيانديشيم. به خودمان، نه به من و نه به تو

۶ آذر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

The netherland







۲۸ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مبارزان راه روشنايي از پايولو كوييليو

همه مبارزان راه روشنايي از تعهد و آغاز مبارزه به هراس افتاده‌اند، همه مبارزان راه روشنايي در گذشته خيانت كرده و دروغ گفته‌اند، همه مبارزان راه روشنايي بارها اميد به آينده را از دست داده‌اند، همه مبارزان راه روشنايي براي چيزهاي بي‌اهميت رنج كشيده‌اند، همه مبارزان راه روشنايي بارها شك كرده‌اند كه آيا مبارز راه روشنايي هستند يا نه؟، همه مبارزان راه روشنايي بارها "آري" گفته‌اند، زماني كه مي‌خواستند "نه" بگويند، همه مبارزان راه روشنايي كسي را كه دوست مي‌داشتند، زخمي‌ كرده‌اند، آنها مبارز راه روشنايي‌اند، زيرا همه اين تجربيات را از سر گذرانده‌اند و نااميد نشده‌اند كه بهتر شوند.

۲۶ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

دخالت

صبح كه رفتم بيرون هوا سرد بود. خيلي. مردم دستاشون رو براي اينكه گرم بشه توي جيبشون گذاشته بودند و وقتي نفس مي كشيدم بخار جلوي صورتم رو مي گرفت! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. همين‌طور كه منتظر اتوبس‌هاي مترو بودم، ناگهان يكخانم ميانسال با چادر و پوششي كه تقريبا هيچ مويي از زير آن در نرفته بود اومد و درست با ماشينش پارك كرد توي ايستگاه اتوبوس. خيلي خونسرد پياده شد و براي اينكه خريد كنه از عرض خيابون عبور كرد و رفت به سمت "تره‌بار". بعد از چند دقيقه كه برگشت دستش يك بسته سبزي بود كه آشغال‌هاش كم‌كم مي‌ريخت روي زمين. بي‌خيال به مسيرش ادامه داد و وقتي كه گذاشت توي ماشينش اضافه‌هاش رو كه نقش آسفالت شده بود با پاش زد كنار جوب. اين رفت و برگشت چند بار ادامه داشت تا اينه ديگه از خريد منصرف شد و رفت كه سوار ماشينش بشه، بهش گفتم خانم شما كه اينقدر نگران حجابتونيد، بهتر نيست به پاكيزيگي شهر هم توجه بيشتري داشته باشيد. توجهي نكرد و رفت. زمان همين‌طور مي‌گذشت ولي خبري از اتوبوس نبود. اون ‌طرف‌تر گربه‌اي كه داشت با گلي بگو مگو مي كرد، خسته اومد به مردي گير داد و شروع كرد به خوردن پاي اون آقا. با خودم گفتم شايد اين نتيجه دخالت در كار گربه‌ها و گل‌ها باشه. اتوبوس اومد. خيلي شلوغ بود. لاجرم به حالت فشرده سوار شدم و ديدم خانم چادري بوق مي‌زنه تا اتوبوس زودتر حركت كنه و يه‌هو نمي‌دونم چرا من ياد اين تيكه از كتاب شازده كوچولو افتادم:

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.

حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.

اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»

گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.

گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهمه!

۲۵ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

بخشي از شعر سرود از شاملو

چه حاصل اگر خامُشي بشکنم

که: «ياران، در اين دشت تنها، من‌ام»؟

گرفتم به بانگي گلو بردرم

که در دَم بسوزد چو خاکسترم،

گرفتم که تُندر فشاندم؛ چه سود

کز اين هيمه ني شعله خيزد نه دود.

گرفتم که فرياد برداشتم

يکي تيغ در جان ِ شب کاشتم؛

مرا، تيغ ِ فرياد بُرَّنده نيست

در آن مُرده‌آباد که‌ش زنده نيست...

برو مرد ِ بيدار؛ اگر نيست کس

که دل با تو دارد، ممان يک نفس!

تو گُل‌جويي اي مرد و ره پُر خَس است

شِکرخواه را، حرف ِ تلخي بس است!

۲۳ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

دسته گل از پره‌رو

اين جا در چه كارى دخترك

با اين گل‏هاى تازه چين؟

اين جا در چه كارى دوشيزه

با اين گل‏ها، گل‏هاى رو در پژمردگى؟

اين جا در چه كارى بانوى زيبا

با اين گل‏هاى خشكيده؟

اين جا در چه كارى بانوى سالمند

با اين گل‏هاى رو به مرگ؟

- چشم در راه سردار ِ فاتح‏ام

۲۰ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

معني

اينكه من توي زندگي گذشته‌ام نتونستم از اون چيزي كه خدا به من داده قدردان باشم رو نمي‌تونم كاري كنم. در مورد زندگيم با همسرم؛ كه كوتاهي زيادي داشتم نسبت بهش، در مورد كارم و دانشگاهم كه خيلي راحت از دست دادمش و همكارا و دوستام. اما حالا مي‌تونم بيشتر فكر كنم و بيشتر ببينم و بيشتر لذت ببرم تا اونها هم به ارزش من پي ببرن! آره؛ هر چند اين كلام من معني‌اي نداره، ولي خب! شما هر جور كه خواستين بهش معني بدين، اگرهم خواستين از كنارش رد شين

۱۸ آبان ۱۳۸۷ ه‍.ش.

ورزش

خيلي خوشحالم از اينكه توي زندگيم حداقل درمورد سلامتيم كمي، تنها كمي، جدي‌ام! اين عادتي كه در من ايجاد شده، ‌در نوع خودش و بين همكارام، يعني اونهايي كه توي نوشتن عمرشون رو مي‌گذرونند، قابل توجه؛ دويدن يا بعضا كوه رفتن، هرچند در برخي موارد با وقفه‌اي كوتاه مواجه مي‌شه اما در كل زير سوآل نمي‌ره و استمرار داره. حالا بگذاريد در مورد برنامه‌هاي جمعه‌ها بگم: بيش از 18 ساله كه پارك غربي چيتگر براي ما و خانوادمون، البته مردهاش!، به پاتوقي تبديل شده كه هم خارج كردن فشارهاي روحي كه در طول هفته وارد مي‌شه و هم براي ورزش. اين هفته هم، يعني ديروز، من و پدرم و برادرش، اونجا بوديم و در حاليكه پاييز با سكوت دل‌فريبش و با رنگ‌هاي چشم‌نوازش زمينه رو براي عدم شلوغي فراهم كرده بوديم، ما سه نفر ساعت‌ها اونجا حضور داشتيم و لذت برديم. حالا كه بيشتر نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه چرا مردم ما اينقدر از نظرروحي و جسمي دچار مشكلند و به جاي اينكه به لذت‌هاي واقعي دنيا و تماشاي طبيعت بپردازند حاشيه‌رو دو دستي چسبيدن. درست مي‌شه اما